تبلیغات
عشق - قنداق پدر ....
عشق
زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست (( مقام معظم رهبری ))
نوشته شده در تاریخ شنبه 2 مهر 1390 توسط مهمان دنیا | نظرات ()

چند روز بود دلش گرفته بود .
نه تو کلاس حواسش سر جاش بود نه بیرون .
مثل اینکه اضطراب یه چیزی داشت اذیتش میکرد.
هر چقدر میپرسیدم علی چی شده ؟ چرا ناراحتی ؟ چرا حرفی نمیزنی ؟ از من خطایی دیدی ؟
دپسر بگو دیگه جون به لبم کردی !! باز هم هیچی نگفت !!
چند روز گذشت و حالش همونطور داغون بود .
گفتم پسر تو ۲۲ سالته چرا این طور مثل بچه ها ناراحت و پکری ؟؟
تا اینکه بغضش تو محوطه دانشگاه رو صندلی ها ترکید و گفت :آره حق داری تو ناراحت نباشی حق داری شاد باشیُ آخه تو که درد بی پدری و یتیمی نکشیدی .آخه تو که داغ هجران و دوری و انتظار نکشیدی . اصلا توکه .....
دیگه نتونست ادامه بده و شروع کرد عین بچه ها زار زار گریه کرد . باورم نمیشد این همون علی باشه.
با حرفاش مثل پتکی زد تو سرم و بدجور شرمندم کرد.بلند شدیم باهم رفتیم طرف ساختمانهایی که تازه دارن تو دانشگاه ساخته میشن. داشتیم باهم قدم میزدیم که گفتم علی چت شده پسر ؟
گفت: چندتا شهید قراره بیارن.
گفتم خوب این که خوبه ! چرا ناراحتی ؟
گفت میترسم ایندفعه هم بابام نیاد
گفتم توکلت به خدا انشاا... که ایندفعه هجرانت و انتظارت به آخر میرسه.
با کلی صحبت بالاخره آرومش کردم.
رفتیم کلاس و چند روز بعد قرار شد بریم ببینیم بین شهدا پدر علی هم هست یا نه ؟
با خواهر و مادر و داییش و من رفتیم دیدیم. بله پدر علی هم اومده ولی توی یه پارچه نیم متری مثل اینکه بچه رو گذاشتی تو قنداق .
عجب صحنه ای بود خلوت دختر و پسر شهید با پدر بعد از ۲۲ سال .
من هم داغون شدم و یه لحظه از خودم بدم اومد که حتی به فکر شهدا نیستم.
علی بلند شد و گفت امین یه عکس از من و بابام میگیری ؟؟؟
گفتم علی از این ؟؟؟
دیدم علی قنداق استخون های پدرش رو بغل گرفت و گفت بگیر !!!
و من هم با تمام اشک هایی که از چشمام مثل سیل جاری بود عکس گرفتم بعد برگشت رو به من و  یه عکس از تو جیب پیرهنش بیرون آورد و به من نشون داد و گفت : ببین امین پدرم موقعی که تو قنداق بودم و هنوز یک سالم نشده بود من رو بغل کرده و این عکس رو از من گرفته !
حالا کار دنیارو ببین من پدرم رو توی قنداق بغل کردم و دارم باهاش عکس میندازم !!!
وقتی این جمله رو گفت دیگه نتونستم بمونم . دوربین رو دادم به مادرش و رفتم و کلی به کارها و اعمالم و بی توجهی هام نسبت به شهدا و فرزندانشون گریه کردم ....

شهدا شرمنده ایم ......

صلوات یادتون نره

التماس دعا




برچسب ها: قنداق، پدر، علی، عکس، شهید،
درباره وبلاگ
سلام به شما خواننده محترم که بی شک که امروز در این لحظه در این آشیانه دنج و کلبه ای محقر ولی سرشار از معنویت و کمال حضور یافته اید نظر کرده شهدا هستید و این فرشته های پاک و خدایی اکنون شما را برای عشق بازی با فکر و روحتان برگزیده اند . دوست عزیز ! این وبلاگ به نیت ادامه راه شهدا و زنده نگه داشتن یاد شهدا برپا شده است و دارای قسمت های مختلف و آموزنده میباشد که امیدوارم مورد استفاده و توجه شما دوستان عزیز قرار گیرد . با انتقادها و پیشنهاد های منصفانه و آگاهانه خود ما را در هرچه پربارتر کردن این وبلاگ یاری نمایید. اللهم عجل لولیک الفرج
موضوعات
آخرین مطالب
فال حضرت حافظ
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.