تبلیغات
عشق - خاطره آخرین روزهای سال 90
عشق
زنده نگه داشتن یاد شهدا کمتر از شهادت نیست (( مقام معظم رهبری ))
نوشته شده در تاریخ دوشنبه 29 اسفند 1390 توسط مهمان دنیا | نظرات ()

راهیان نور همراه با اخراجی های 5 / 5

جاتون خالی قسمت شد آخرین روزهای سال 90 رو کنار شهدا بودیم همراه با بروبچه های خوب و با معرفت دانشگاه آزاد ... 
عجب حال و هوایی داشت خاکهایی که هر وجبش یه دنیا حرف تو دلشون بود که منتظر مهموناشون بودن تا بیان و به اونا بگن ... 
خیلی جو غریب و مظلومی تو فضای شلمچه و پادگان شهید باکری حاکم بود . وقتی آخرهای شب با چندتا از بچه ها بلند شدیم و توی پادگان شهید باکری رفتیم زیارت شهدای گمنامی که واقا توی پادگان هم گمنام هستن یک لحظه احساس کردم که مادرهای شهدا چه دردی میکشن که هنوز منتظر نشانه ای از پسرهاشون هستن ... 
واقعا راست میگن شنیدن کی بود مانند دیدن ... 
امسال سال سومی بود که قسمت شد رفتم زیارت شهدا ولی هر سال تشنه تر میشم به دیدارشون خدا قسمت همه بکنه واقعا زبان از وصف حکایت های مناطق جنوب ناتوانه . . .چقدر دلم گرفته بود وقتی ساعت های آخر حضورمون تو شلمچه بود و داشتم با شلمچه وداع میکردم انگار داشت دنیا به آخر میرسید ...
 آره تو شلمچه اگه واقعا معرفت داشته باشی و مثل من آلوده گناه نباشی دنیا برات به آخر میرسه و وارد یه عالم دیگه ای میشی که عیدیت رو از شهدا میگیری و برمیگردی حیف که من این لیاقت رو نداشتم ولی مطمئن هستم هیچ میزبانی که مهمون دعوت میکنه مهمونش رو دست خالی برنمیگردونه و ما هم دست خالی بر نگشتیم فقط لیاقت درکش رو نداریم همین که شهدا به ما اجازه دادن بریم زیارتشون خودش یه دنیا ارزش داره ...
به قول رضا عظیمی توتاخانا انشاا... این کاروان راهیان نور به زودی با عنایت شهدا راهیان کربلای معلی بشن ... انشاا...
اما کنار تموم این دلتنگی ها و غربت های مناطق جنگی  که همه یاد آور مظلومیت شهدا بود لحظه هایی هم داشتیم که خودشون کلی خاطره هستن .. 
که اینجا فقط به سرفصلشون اشاره میکنم ...
پیاده شدن سردار شجاع دم در پادگان شهید باکری و موندنش پیش سربازهای عرب برای چند ساعت ...
جاموندن جناب سروان بهنام تو پادگان شهید باکری ...
شب چهارشنبه سوری تو اتوبوس موقع برگشت از شلمچه جشن همراه با ...... ...
خوردن میگوی خام توسط خودم ...
رفتن به دستشویی توی خرمشهر و گیر کردن آقای باقری تو دستشویی ...
قایق سواری تو خرمشهر با آواز احسان جان ...
بابا اوووووووووووووزیل .......
بابا شخصصصصصصصصییییی ....
در رفتن نمایشی پای باقر جون و درمانش توسط دکتر احسان با روشهای سننتی ...
کلی خاطرهی به یاد موندنی که اینها فقط قسمتی از اونها بود ....
امیدوارم هیچوقت از شهدا و امام و شهدا و ولایت فقیه امام خامنه ای جدا نشیم و در کنار اینها همیشه دوستی هامون پابرجا و پایدار بمونه تا ابد ...

به پایان آمد این دفتر حکایت همچنان باقیست ...




برچسب ها: اخراجی ها، جنوب، راهیان نور، خاطرات، شلمچه،
درباره وبلاگ
سلام به شما خواننده محترم که بی شک که امروز در این لحظه در این آشیانه دنج و کلبه ای محقر ولی سرشار از معنویت و کمال حضور یافته اید نظر کرده شهدا هستید و این فرشته های پاک و خدایی اکنون شما را برای عشق بازی با فکر و روحتان برگزیده اند . دوست عزیز ! این وبلاگ به نیت ادامه راه شهدا و زنده نگه داشتن یاد شهدا برپا شده است و دارای قسمت های مختلف و آموزنده میباشد که امیدوارم مورد استفاده و توجه شما دوستان عزیز قرار گیرد . با انتقادها و پیشنهاد های منصفانه و آگاهانه خود ما را در هرچه پربارتر کردن این وبلاگ یاری نمایید. اللهم عجل لولیک الفرج
موضوعات
آخرین مطالب
فال حضرت حافظ
نویسندگان
آرشیو مطالب
پیوند ها
پیوندهای روزانه
آمار سایت
بازدیدهای امروز : نفر
بازدیدهای دیروز : نفر
كل بازدیدها : نفر
بازدید این ماه : نفر
كل مطالب : عدد
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :



تمام حقوق این وبلاگ و مطالب آن متعلق به صاحب آن می باشد.